به گزارش آژانس خبری ائلین سسی، پنجشنبه، ۲۶ شهریورماه است. عقربههای ساعت هنوز به میانهی صبح نرسیده که همگی جلوی ساختمان کتابخانه مرکزی تبریز حاضر میشویم؛ دو دستگاه اتوبوس پر از خبرنگاران، عکاسان، تصویربرداران و اهالی رسانه در قالب تور رسانهای «یک روز با شهریار» جمع شدهایم.
در همین هیاهوی همکاران، آقای دکتر بابایی، مدیرکل کتابخانههای عمومی استان، با همان لبخند همیشگی و انرژی مثبت و گرمش به سمتمان میآید و کارتهای خبرنگاریمان را تحویل میدهد؛ با دیدن حضور و نظم دکتر بابایی در همان آغاز راه، خیالم راحت میشود که مثل همیشه هر جا باشد، برنامه فرهنگی به بهترین نحو ممکن پیش میرود؛ درست مثل کتابخانه مرکزی تبریز که از زمان تحویل گرفتنش، حیاتی دوباره در رگهای آن دمیده و فضایش متحول شده است.
این بار مقصد سفرمان فرق میکند؛ مقصدی که برای اهالی قلم تنها یک مأموریت خبری معمولی نیست، بلکه سفری به دل خاطرات استاد شهریار، روستای خشکنابست.
در تمام طول مسیر بستانآباد، تپههای گندمگون، آفتابسوخته و فراز و نشیب کوهپایهها مدام از پشت شیشه اتوبوس میگذرند. ته دلم خیلی خوشحالم که قرار است بعد از سالها غبار بیتوجهی و فراموشی، بالاخره قفل از درهای چوبی خانهای برداشته شود که شهریار، ملکِ سخن، در آن چشم به جهان گشوده است؛ کودکی که در همین خاک پاک بزرگ شد و بعدها با واژهها و دلتنگیهایش جهانی میشود. قرار است این خانه امروز با افتتاح رسمی مسئولان کشوری و استانی به موزه تبدیل شود و درهایش برای بازدید عموم و همه عاشقان شعر و ادب باز شود.
پیچوخم جاده که تمام میشود و به ورودی خشکناب میرسیم، ترافیک و شلوغی تپهها کاملاً غافلگیرمان میکند. روستایی که سالها در آرامش و سکوتی نجیبانه به سر میبرد، امروز میزبان صدها خودرو با پلاکهای گوناگون از سراسر آذربایجان و گوشه و کنار کشور است.
تپههای خاکی اطراف به پارکینگی موقت بدل شدهاند و همهمهی مشتاقانه جمعیت در فضا میپیچد. ورودی روستا داربست زدهاند و بنر بزرگ و خوشرنگی با پرتره عمیق و پر از حس استاد شهریار بالای سر مسیر نصب کردهاند که رویش نوشته شده است: «یک روز با شهریار و افتتاح خانه پدری استاد شهریار».

درست دم ورودی، چند نفر از اهالی باصفای روستا میزی ساده چیدهاند و روی آن ظرفها و شیشههای عسل طلایی و طبیعیِ دامنههای خشکناب را میفروشند و همزمان با لبخند و لهجه شیرین ترکی به مسافران خوشآمد میگویند.

از ورودی که میگذریم، پا به کوچهباغ باصفایی میگذاریم که از میانهاش آب خنکی جاری است و دو طرفش دیوارهای بلند و استوار سنگی با چیدمان منظم قلوهسنگهای کوهی بالا رفتهاند. از دو سو، شاخههای پربار و بلند درختان کهنسال گردو و تبریزی به هم رسیدهاند و سقفی سبز و خنک روی سرمان میکشند.
روی دامنهها و حاشیه سنگچینها، دختران و زنان روستا با لباسهای محلی و شاد آذربایجانی با جلیقههای مخمل سرخ، روسریهای سنتی و دامنهای پرچین گلدار صف کشیدهاند و عبور مهمانان را به تماشا مینشینند.

چند قدم جلوتر، چشمم به خود عمارت میافتد؛ خانه باصفای پدری استاد شهریار. یک خانه کاهگلی دوطبقه و اصیل با معماری گرم روستایی و یک تراس دلگشا و چوبی در طبقه بالا که دور تا دورش گلدانهای پرگل شمعدانی چیده شده است.
سرخی چشمنواز شمعدانیها روی بافت خاکی کاهگل طوری خودنمایی میکند که گویی این خانه بعد از سالها سکوت و انتظار، لبخند میزند و به استقبال مهمانانش میآید.

برای خبرنگاران و عکاسان، جایگاه ویژهای با نردههای فلزی درست روبهروی خانه و مشرف به تمام محوطه و نمای عمارت تعبیه کردهاند. بعد از اینکه از پلهها بالا میروم و کیفم را روی یکی از صندلیهای جایگاه میگذارم، بیقرار از پلهها پایین میآیم تا از نزدیک حالوهوای خانه کودکیهای استاد را لمس کنم.

پای دیوارهای کاهگلی، نگاهم به هنرمندانی گره میخورد که پشت سهپایههای نقاشی نشستهاند. هر کدام در دل آن همه رفتوآمد، با رقص ظریف قلم و ترکیب رنگها، پرترهای از استاد را خلق میکنند؛ یکی با سایهروشن سیاهقلم چینوچروکهای صورت و عمق نگاه شهریار را روی کاغذ میآورد و دیگری با قلممو و رنگ روغن، چهره استاد را در قامت روستایی با کلاه پشمی و جلیقه محلی نقش میزند.
کمی آنطرفتر در حیاط پشتی، بساط نانپزی سنتی برپاست؛ بانوی روستایی با لباس پرچین و رنگارنگ محلی نشسته، خمیرها را یکی پس از دیگری با مهارت پهن میکند و روی ساجِ داغ میاندازد. عطر سرمستکننده نان داغ و تازه در حیاط پیچیده و جمعیتی از مهمانان دورش حلقه زدهاند و با اشتیاق این صحنه باصفا را تماشا میکنند.
درست در همین حین، چشمم به چاه آب بازسازیشده پشت حیاط خانه میافتد؛ چاهی قدیمی که دور تا دور دهانهاش را با الوارهای چوبی روشن و صیقلی به زیبایی اتاقکبندی و حصارکشی کردهاند. بالای چاه، چرخچاه چوبی با همان استوانه الواری و طناب ضخیم کنفی پیچیدهشده خودنمایی میکند، سازهای چوبی و نوستالژیک که کنار دیوارهای کاهگلی، تکه دیگری از زندگی روزمره و خاطرات ناب کودکیهای استاد را پیش چشم زنده میکند.

پایم را که روی پلههای ورودی عمارت میگذارم، دستم به چوبهای کهنه میخورد و یک لحظه در جا میایستم. دیوارهای گلی را نگاه میکنم و ته دلم میگویم: واقعاً چه کسی فکرش را میکرد؟ از دلِ همین خانه ساده و روستایی، چنین نابغهای متولد شود که دل میلیونها انسان در سراسر جهان را با شعرش تسخیر کند؟
هیاهوی زیادی از طبقه بالای خانه به گوش میرسد. به زحمت و از میان جمعیتی که داخل راهروها رفتوآمد میکنند، خودم را از پلههای چوبی به طبقه بالا میرسانم. همانطور که از بیرون حدس زده میشود، فضای داخل خانه به قدری باصفا و زنده است که کلمات واقعاً از وصف آن عاجزند.
سقف اتاق با تیرهای چوبی تنومند و یکدست پوشانده شده و یک لامپ حبابی ساده از میان چوبها آویزان است که نوری گرم و خودمانی به در و دیوار میبخشد.
روی دیوارها، تابلوهای نقاشی باصفایی از قابهای خاطرهانگیز روستا، مکتبخانه سنتی با ملا و بازی بچهها در کوچهباغها به چشم میخورد که زیر هر تابلو، بیتی زیبا از حیدربابا با خط خوش جا خوش کرده است.

پنجرههای چوبی با شیشههای قاببندیشده رو به حیاط و باغ بازند و نور ملایم روز را به داخل هدایت میکنند، در حالی که آویزهای سنتی و منگولههای دستباف رنگارنگ پشمی از سقف آویخته شدهاند و حس زندگی اصیل روستایی را دوچندان میکنند.
کف اتاق با گلیمها و جاجیمهای دستباف خوشنقش فرش شده است. در گوشهای از اتاق، یک صندوقچه قدیمی سبزرنگ با طرحهای سنتی و روکش گلیمی قرار دارد؛ کنج دیگر، یک چراغ والر و بخاری هیزمی و نفتی قدیمی با لولهی حلبی زنگارگرفته چیده شده که ناخودآگاه آدم را به سرمای زمستانهای حیدربابا و دورهمیهای پای چراغ میبرد.

پای کرسیِ وسط اتاق، مجسمه مومی بسیار طبیعی و ظریفی از استاد شهریار با عینک، کلاه و پالتوی آشنایش تکیه داده است. درست در کنار مجسمه استاد، عاشیقهای محلی با کلاههای پشمی قفقازی دوزانو نشستهاند و بر ساز قوپوز چنگ میزنند؛ نوای سوزناک عاشیق در فضای خشت و گل اتاق میپیچید. بیرون هم ایوان چوبی بلند و آفتابگیر بالکن است که وقتی به نردههای ضربدریاش تکیه می دهی، درختان و تپههای روستای خشکناب زیر پایت گسترده میشود.

برنامه هنوز به صورت رسمی شروع نشده است. بعد از یک دل سیر تماشا و عکاسی از اتاقها، از پلهها به پایین میآیم تا محوطه حیاط را بررسی کنم. در میان رفتوآمد جمعیت، چشمم به هادی بهجت تبریزی، فرزند استاد شهریار میافتد که با متانت، آرامش و رویی بسیار گشاده با مردمی که گردش حلقه زدهاند، عکس یادگاری میگیرد.
فرصت را غنیمت میشمارم، جلو میروم، سلام میکنم و میپرسم: چه احساسی دارید از اینکه بعد از سالها در خانه مرمتشده پدربزرگتان حضور دارید؟
نگاهی به در و دیوار عمارت میاندازد، لبخندی پر از حسرت و خاطره میزند و میگوید: اینجا در اصل خانه خانمننه، مادربزرگ استاد شهریار بود. روزگاری به همراه خانواده دور همین کرسی حلقه میزدیم، شبها زیر لحاف به خواب میرفتیم و خانمننه برایمان افسانهها و سرگذشتهای کهن را بازگو میکرد. انسان گاهی آرزو میکند ای کاش میشد به یک قرن پیش برگشت، زمانی که این فضا با حضور و نفس گرمِ آنان برپا و زنده بود.
هادی بهجت با ابراز خرسندی فراوان از مرمت بنا و تبدیل آن به موزه ادبی، ادامه میدهد: این اتفاق تنها خوشحالی و سعادت من یا خانواده ما نیست، بلکه سعادت جامعهای است که میکوشد گذشته و هویت تاریخی خود را زنده نگه دارد. نام و میراث شهریار تنها متعلق به ما نیست، بلکه متعلق به تمام فرهنگدوستان و مردم این سرزمین است؛ شهریار متعلق به همه مردم است.
حرفهایش که تمام میشود، غمی نجیب و زلال در صدایش میپیچد و با لحنی بغضآلود و گیرا، این بند ماندگار از حیدربابا را به زبان مادری برایمان زمزمه میکند:
«گدنلرین یئری بوردا گورونور
خانمننم آغ کفنین بورونور
دالیمجادور، هارا گئدیم سورونور
بالا گلدون، نیه بئله گِج گلدون؟
صبریم سنن گوژلشدی سن گوژ گلدون…»
شنیدن این کلمات از زبان فرزند شهریار درست پای همان ایوان، لرزه بر تنم میاندازد و از اندوهش چشمهایم پر از اشک میشود.

در همان حوالی، یکی از شهروندان و اهالی حاضر در جمع که با چشمانی مشتاق نظارهگر فضا است، با ابراز ارادت عمیق به استاد شهریار، از بازسازی این عمارت تاریخی ابراز خرسندی میکند و با صمیمیت رو به من میگوید: باید از تمام کسانی که برای احیای هویت، فرهنگ، فولکلور و زبان آذربایجان در این خطه زحمت کشیدهاند، قدردانی کرد. دیدن این خیل عظیم فرهنگدوستانی که از دور و نزدیک به خشکناب آمدهاند تا پای این هویت و نام شهریار بایستند، برایم سرشار از غرور و نشاط است و این امر نشان میدهد که پیوند این مردم با مفاخرشان هرگز گسستنی نیست.
پیش از شروع مراسم، تمامی صندلیهای محوطه پر شده و مراسم رسمی با شور و حالی وصفنشدنی آغاز میشود. روی سن، گروهی از عاشیقهای برجسته خطه آذربایجان دوشادوش هم میایستند و در حالی که سازهای قوپوز را محکم در آغوش گرفتهاند، با پنجههای پرصلابت خود نغمههای اصیل ترکی را مینوازند.
بعد از آن، دختران و پسران نوجوان با لباسهای زیبای محلی روی صحنه حاضر میشوند و یکصدا و هماهنگ اشعار شهریار را با لحنی کودکانه و زلال همخوانی میکنند.

در ادامه، مسئولان کشوری و استانی نیز در سخنانی به جایگاه ماندگار استاد میپردازند.

سیدرضا صالحیامیری، وزیر میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی با بیان اینکه شهریار فراتر از مرزهای جغرافیایی و متعلق به تمام بشریت است، او را نماد آشتی و پیوند عمیق فرهنگ قومی با هویت ملی ایرانیان میخواند و میگوید: «ما در برابر این شخصیت کمنظیر سر تعظیم فرود میآوریم؛ چراکه ماهیت زمان معمولاً حرکت به سوی فراموشی است، اما درباره شهریار، گذر زمان جامعه را به ابعاد وجودی او آگاهتر میکند و یاد و پیام او باید چون اکسیژن در فضای عمومی تنفس شود.»
غلامرضا نوری قزلجه، وزیر جهاد کشاورزی نیز با اشاره به پرورش شهریار در دامن قرآن و ادب اصیل فارسی و ترکی، تأکید میکند: شهریار توانست مرزهای زبانی و جغرافیایی را درهمنوردد و مایه افتخار ایران در مجامع بینالمللی شود.
وی با اشاره به حضور چشمگیر مشتاقان در خشکناب یادآور میشود: این استقبال کمنظیر نشاندهنده ضرورت توسعه محوطه، بهبود راههای مواصلاتی و توجه به پیشینه تاریخی منطقه همچون شهر باستانی اوجان است.
همچنین بهرام سرمست، استاندار آذربایجان شرقی با تأکید بر اینکه خشکناب گوشهای درخشان از حافظه تاریخی ایران زمین است، به ظرفیت کمنظیر شعر شهریار در پیشبرد دیپلماسی فرهنگی و خاطرهای از سفر به باکو اشاره میکند و میگوید: در این سفر شعرخوانی رئیسجمهور از سرودههای شهریار موجب شد رئیسجمهور آذربایجان میکروفن را کنار بگذارد و ایستاده به تشویق بپردازد.

استاندار با تأکید بر اینکه مفاخر ادبی پیشران آیندهاند، لزوم تبدیل خشکناب به قطب پایدار گردشگری ادبی و رونق اقتصاد و اشتغال محلی را یادآور میشود و تأکید میکند: چنین آیینهایی باید جریانساز و ادامهدار باشند.
در بخش دیگری نیز، فرامرز شاهسواری نماینده معین بستانآباد، با اشاره به نفوذ کلام آرامبخش شهریار در قلب انسانها، و رسول یعقوبی فرماندار بستانآباد، با یادآوری اخلاص منظومههای جاودانهای چون «علی ای همای رحمت»، بر تقویت زیرساختهای هویتی این خطه تأکید میکند.
سرانجام لحظه موعود فرامیرسد؛ درِ خانه پدری استاد با حضور وزرا، استاندار، مسئولان استانی و فرزند استاد شهریار رسماً گشوده میشود تا خانه پدری پس از سالها دوری، آغوش خود را به روی عاشقان شعر و ادب باز کند.
با نزدیک شدن به غروب آفتاب، هوای روستای خشکناب به طور عجیبی مطبوع و دلنشین میشود. نسیمی خنک از سمت کوهپایه حیدربابا میوزد و عطر کاهگل نمخورده و گلهای وحشی را در فضا میپراکند. پرندگان در فضای غروب خورشید اوج گرفتهاند و چرخ میزنند؛ تابلویی نقاشی و آرامبخش که زیبایی بکر روستا را به رخ میکشد.
با اینکه مراسم رسمی به پایان رسیده، اما هنوز مردم و خیل عظیمی از عاشقان استاد شهریار محوطه را ترک نکردهاند و برنامه با حضور گروهی دیگر از نوازندگان همچنان ادامه دارد. صدای اذان مغرب آرامشی دلپذیر به حیاط و کوچهباغ میبخشد. نوازندگان به احترام اذان لحظهای دست از ساز میکشند و پس از آن آهنگ زیبای محلی مینوازند.

زمان بازگشت به تبریز فرا رسیده، برای آخرین بار به عمارت کاهگلی خیره میشوم که چراغهای زرد و گرمش اینبار در گرگومیش عصرگاهی روشن مانده است؛ خانهای که دههها در گوشهای چشمانتظار نشسته بود، اما امروز با غرور، حیات دوبارهاش را جشن میگیرد، درست در دامنههای حیدربابایی که تا ابد نام شهریار را در یادها زنده نگه خواهد داشت.

دیدگاهتان را بنویسید