وقتی تبریز بغض شهریار را تماشا میکند
جهش مدرسهسازی در مناطق حاشیهنشین تبریز و سهند/ ۸۱ مدرسه جدید آماده افتتاح در مهرماه
یک مهر بدون برنامه درسی
«شهریار من» به صحنه میرود؛ روایت عاشقانه سه دوره از زندگی شاعر نامدار تبریز
اختتامیه دومین جشنواره کتابخوانی عشایری آذربایجانشرقی برگزار میشود
چتر حمایتی مستمندان تبریز بر روی ۴۹۰۰ خانواده نیازمند؛ تخصیص ۴ میلیارد تومان برای دارو و درمانبه گزارش آژانس خبری ائلین سسی، صحنه اول: طنین حیدربابا در قاب کهنسالی و رقص باد: صحنه با سکوتی سنگین آغاز میشود؛ تصویری از خانه باصفای استاد روی پرده بزرگ سالن نقش میبندد و شهریار در سالخوردگی، با همان کلاه پشمی آشنایش، تکیه بر صندلی زده است.
نوای آرام شعر «حیدربابا» سالن را پر میکند و ناگهان صحنه آکنده از رنگ و اصالت میشود؛ گروه رقص آذربایجانی با نوای کوبنده «حیدربابا ایلدریملار شاخاندا» وارد میشوند تا آغازگر ماجرایی شوند که از شور آغاز میشود و به اشک میرسد.
سفر از کوچههای کودکی آغاز میشود؛ محمدحسین خردسال، میان کریخوانیهای کودکانه با دختری روستایی و شیطنتهای بیپایانش، به آغوش امن خانننهاش پناه میبرد؛ خان ننه، پیرزنی با پیراهن گلگلی و روسری بلند که با صدایی از جنس آرامش دست کودک را میگیرد، به گلهای تشنه مریم آب میدهد و بذر آرزوها را در جانش میکارد و رو به محمدحسین میگوید: اگر کارت را درست انجام دهی، خدا درهایش را به رویت باز میکند.
از آن سو، صدای سرزنشگر «رقیه باجی» که نگران لوس بار آمدن کودک است، با چتر حمایتهای پدرانه «میرآقا» درهم میآمیزد تا معصومترین بخش از روح شاعر جان بگیرد.

چرخ زمان میچرخد و تبریز در التهاب مشروطه غرق است. کنج یک چایخانه سنتی، انگشتان هنرمند عاشیق روی سیمهای ساز مینشیند و حماسه «کوراوغلو» را در سینه جوانان شعلهور میکند.
شهریار نوجوان، دلتنگ و کلافه از اصرار پدر برای هجرت، رو به روی رفیقش قاسم میگوید: این خاک تمام جان من است؛ کجای دنیا جای تبریز را برای من پر میکند؟ عاشیق با حزن مینوازد: «اولماغا وطن یاخجیدی».

با یورش ژاندارمها در تعقیب یاران زخمی ستارخان و ورود رهاییبخش شیخی که لوله تفنگها را پایین میکشد، سرنوشت رقم میخورد؛ شهریار به فرمان شیخ و برای ادای نذر پدر، عازم تهران میشود.
پایتخت پر از تلاطم رویارویی نظامی میان قزاقهای شاه و مردم بیسلاحست، اما در دل همین هیاهو، حجره جوانان ادیب گرم است. ترغیبهای مداوم قاسم برای انتخاب تخلص، پای محمدحسین را به دیوان خواجه شیراز باز میکند.
شاعر جوان نام بزرگ شهریار را لایق خود نمیداند و میگوید نامی درویشی میخواهد، اما تفأل مکرر دست سرنوشت را رو میکند: «مبارک است شهریار!» اما همزمان با آن، آتش عشق به ثریا شعله میکشد؛ شوری که درس طبابت را در خود خاکستر میکند.

صحنه هوای دلانگیز پارک و پچپچهای عاشقانه شهریار و ثریا روی نیمکت چوبی را نشان میدهد.
ثریا در میان تحسین غزلها با نگاهها نگران التماسگونه از او میخواهد درس را رها نکند و به شهریار میگوید: هر بار در پایان شعر به نام شهریار میرسم، گویی خودت را میبینم… قول بده طبابت را تمام کنی.! قولی عاشقانه که خیلی زود زیر تندباد حوادث رنگ میبازد.

تنها چند ماه تا طبیب شدن محمدحسین مانده است. کارت عروسی قاسم و فرنگیز میان شادباشها ردوبدل میشود و شهریار قول میدهد پس از جلب رضایت پدر ثریا داماد شود.
بزم عروسی برپاست، اما سرفههای بیامان قاسم حتی پای سفره عقد رهایش نمیکند. عروس بله را میگوید و نگاهها به سمت داماد میچرخد؛ قاسم دهان باز میکند، اما رمقی برای دم زدن نمانده است. کلام در سینه رفیق گره میخورد و تن بیجانش فرو میافتد تا حجله پیوند، پیش چشم شهریار به سوگکده تبدیل شود.

کابوس قدرت آغاز میشود. ثریا میان تهدید به عزل پدرش از دربار و ازدواج اجباری با چراغعلی سرتیپ گرفتار است. چراغعلی با غرور وارد خلوت شاعر میشود تا او را وادار به عقبنشینی کند، اما شهریار با شجاعت در برابر تکبر چکمهپوش دربار میایستد، داغ ترور خونین شیخ محمد خیابانی را به رخش میکشد و فریاد میزند که برای او فقط سخن خود ثریا سند است، نه قلدری او.
صحنهای از اوج تضاد و تلخی برپاست، مجلسی از بزم و پایکوبی درباریان که در آن چراغعلی نعره میزند: «امشب شب آرزوهای من است، بنوازید!» اما در مرکز میدان، ثریا در لباس توری و سپید عروس، مسخشده از اندوه نشسته است؛ زنی که برای حفظ جان شاعرش تن به این اجبار شوم داده و سیاهی بخت خود را در آینه حجله تماشا میکند.

سالها گذشته و غبار پیری بر چهره شاعر نشسته است. دیدار دوباره در بهجتآباد؛ این بار اما کودکی بازیگوش کنار ثریا میدود. طعنههای پردرد شهریار به این سرنوشت تلخ و دفاعیات آمیخته به اشک ثریا از تن دادن به یک زندگی اجباری برای در امان ماندن جان شاعر، فضا را سنگین میکند.
مرهمی که دیگر دیر شده است و شهریار زمزمه میکند: «تو فقط رفتن را بلد بودی… حالا هم برو!» و در میان گامهای لرزان معشوق در حال رفتن، شاهبیت قرن در سالن طنینانداز میشود: «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ / بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟»
بار اندوه شهریار سبک نمیشود، پس از سالها انزوا، این بار مهر مادری به مدد جان خسته شاعر میآید. مادری که تاب دیدن تنهایی و زوال تدریجی پسرش را ندارد، با اصرار دست او را میگیرد تا شعله خانه را روشن نگه دارد.
شهریار تنها برای آرامش دل مادر در میانسالی تن به وصلت میدهد؛ پیوندی دیرساله که نه از سر جوشش شوری دوباره، بلکه سایهای از تسلیم و احترامی به مادری بود که میخواست پیش از مرگ، دامادی فرزند بخت برگشته خود را ببیند.
«شهریار من» آیینهای تمامقد از تاریخ مظلومیت یک دل بود؛ اثری که از بازیگوشیهای خشکناب آغاز شد، با آوای اصیل عاشیق و چرخشهای حماسی رقص آذربایجانی جان گرفت و در نهایت، داغ جاودانه «دیر رسیدنها» را با اشک بر چشمان تبریز نشاند.
گزارش: لیلا جلیلی
دیدگاهتان را بنویسید